امروز: دوشنبه 02 اردیبهشت ماه 1398 ساعت: 

پاورپوینت بررسی زيبايي شناسي كانت

افزودن به سبد خرید
تاریخ ایجاد: 5/15/2016 8:38:40 PMتعداد برگ: 78 اسلایدقیمت: 7800

بخشی از مطلب
تاسيس زيبا شناسي
 
 
 
ذهني   گرايي وجه غالب فلسفه مدرن به ويژه تفكر كانتي است و در نتيجه زيبايي شناسي مدرن نيز چون از درون پارادايم كانتي سربرآورده براساس همين ذهني   گرايي بسط پيدا كرده است
زيبايي شناسي كانت را مي توان مبدا تاملات نظري و فلسفي درباب مقوله زيبايي و ادراك امر زيبا توسط سوژه در نظر گرفت. درواقع تمام مباحث مطرح شده در اين حوزه ادامه آراي كانت به شمار مي روند؛ يعني يا نظرات او را بسط داده و قرائتي تازه از آن به دست مي دهند، و يا از در مخالفت با كانت در مي آيند و دستگاه زيبايي شناسي او را نقد مي كنند. گفت وگوي حاضر گرچه از بررسي زيبايي شناسي كانت آغاز مي شود اما در ادامه به مباحث متاخر در اين حوزه نيز مي پردازد. مرادفرهادپور نظام فلسفي كانت و به تبع آن زيبايي شناسي وي را، متناظر با فرديت انسان بورژوا و غلبه سويه ذهني بر واقعيت انضمامي مي داند، همان چيزي كه ريشه در تحولات عصر روشنگري دارد.
گفت وگو با فرهادپور شش سال پيش و به بهانه مجموعه مقالاتي در باب زيبايي شناسي صورت گرفته كه قرار بود به كوشش حميد محرميان معلم منتشر شود و البته هيچگاه چنين نشد. از آنجا كه حرف هاي مطرح شده هنوز هم حاوي نكاتي تازه و بديع است، خردنامه بهتر ديد متن اين گفت وگو را در اختيار خوانندگان گذارد.
 
حميد محرميان معلم: معمولا هر بحثي درباره زيبايي شناسي را با باوم گارتن و استقلالي كه به مباحث زيبايي شناسي بخشيد، شروع مي   كنند، اما به نظر من بهتر است در اين   جا از اين گونه مسائل بي   تاثير و صرفا تاريخي صرف نظر كنيم و گفت   وگو را از خود كانت شروع كنيم كه مباحث زيبايي شناختي در فلسفه او خصلتي كاملا ساختاري داشته و درواقع مكمل دو نقد بنيادي ديگر اوست.
درواقع تاريخ زيبايي شناسي مدرن تا حد زيادي همان تاريخ تحول زيبايي شناسي كانت است. درواقع كانت سرمشق يا پارادايمي براي كل زيبايي شناسي فراهم آورد، به صورتي كه تحولات زيبايي شناسي يا از بسط و تداوم اين پارادايم يا از صور گوناگون طغيان عليه آن ناشي شده است. در متن فلسفه انتقادي كانت، زيبايي شناسي نقش يا كاركردي دوگانه ايفا مي   كند و همين كاركرد دوگانه احتمالا مهم ترين ميراث كانت براي زيبايي شناسي است. از يك سو زيبايي شناسي عرصه تجلي و ظهور تناقضات و تقابل   هايي است كه در ساير حيطه   ها مثل هستي   شناسي، معرفت   شناسي و اخلاق سركوب شده   اند. در نتيجه تناقضات عقل   گرايي انتزاعي و متافيزيكي در هيئت مسائل زيبايي شناختي آشكار مي   شوند و حتي تا حدي نيز حل و فصل مي   شوند. ولي از سوي ديگر، زيبايي شناسي به منزله يك عرصه ناب معنوي، حيطه   اي براي گريز از تناقضات عقل   گرايي انتزاعي است. از اين لحاظ زيبايي شناسي به منزله متمم يا مكملي براي عقل انتزاعي و ابزاري عمل مي   كند و هرآنچه در حيطه اين عقل جاي نمي   گيرد، مثل احساس، غريزه، تجربه حسي و جسماني در عرصه زيبايي شناسي جايي براي خود نمي   يابد. اين كاركرد زيبايي شناسي را به خوبي مي   توان در آراي شوپنهاور يا فلسفه دوره دوم هايدگر مشاهده كرد. بنابراين روشن است كه براي بررسي زيبايي شناسي بايد به تناقضات عقل متافيزيكي در انديشه كانت بپردازيم. اين تناقضات را مي   توان به دو گروه عمده تقسيم كرد يا درواقع مي   توان از دو تناقض اصلي سخن گفت كه ما در خلال بحث خود بارها تحت عناوين مختلف به آن   ها اشاره خواهيم كرد. تناقض نخست به رابطه ذهن و عين يا عقل و واقعيت مربوط مي   شود، يعني تناقض ميان ذهن استعلايي در مقام بنياد عقل و واقعيت تجربي ميان سويه استعلايي و سويه محسوس و انضمامي توصيف كانت از تجربه بشري. اما توصيف كانت علاوه بر جنبه استعلايي داراي خصلتي فردي است، پس تناقض يا مسئله دوم درواقع به فراتر رفتن از ذهنيت فردي مربوط مي   شود، يعني همان مسئله بين   الاذهان استعلايي. مسئله اين است كه ما چگونه مي   توانيم توصيف استعلايي از تجربه را براي همگان صادق بدانيم و در همين جاست كه فلسفه كانت با تناقض دوم يعني تناقض ميان ذهن و ذهن روبه   رو مي   شود و نمي   تواند توضيح دهد كه چرا همه ما در يك جهان به سر مي   بريم و چرا تجارب مشترك داريم و نيز چرا چيزي به نام جهان عيني وجود دارد كه ما همگي آن را تجربه مي   كنيم.
گمان مي   كنم اين مشكلي است كه تمام فلسفه   هاي ايده   آليستي با آن دست به گريبان هستند و..
درست است و در اين باره باز هم صحبت خواهيم كرد كه به هر حال اگر بخواهيم نكات گفته شده را خلاصه كنيم، ما با دو سؤال اصلي روبه   رو هستيم؛ يكي ايجاد هماهنگي ميان ذهنيت استعلايي و تمام سويه   هاي تجربي تجربه بشري، يعني جهان اشيا و تمام آن چيزهايي كه با آن همراه هستند مثل تجارب جسماني، داده   هاي حسي يا وابستگي ما به زبان، فرهنگ و پيشداوري مان و نكته دوم ايجاد هماهنگي بين ذهنيت   هاي استعلايي گوناگون براي دستيابي به معاني مشترك و حصول سطحي از عينيت در تجربه بشري.اين دو مسئله   اي   است كه درواقع ديدگاه ايده   آليستي قادر به حل آن   ها نيست و به عنوان ميراث كانت براي فلسفه عصر جديد دردسرآفرين بوده و هست.
اين دو مسئله در آراي زيبايي شناختي كانت نيز حضوري بارز دارد: نخست مسئله جنبه جسماني، ملموس و عيني تجربه زيبايي شناختي و حضور جسماني و انضمامي زيبايي در اشيا و برخورد ما با اين اشيا و تضاد اين حضور جسماني با سويه استعلايي و انتزاعي كه در زيبايي شناسي كانت تحت عنوان بي   غرض بودن مطرح مي   شود؛ تضادي كه در انتقاد نيچه از كانت منعكس مي   شود، زيرا به اعتقاد نيچه، تجربه زيبايي شناختي سرشار از ميل، غرض و درگيري با جهان است نه نوعي تجربه بي   رمق متكي بر نظاره   گري صرف و مسئله دوم يعني پرسش وحدت ميان اذهان استعلايي، اشتراك در معنا و كسب عينيت كه اين هم از نظر زيبايي شناختي معادل اين پرسش است كه آيا احكام زيبايي شناختي عام و جهان   شمول   اند يا اموري نسبي و فردي و مربوط به ذوق محسوب مي   شوند. آيا اصولا ما مي   توانيم حكمي زيبايي شناختي صادر كنيم كه مدعي صدق باشد و از ديگران انتظار پذيرش آن را داشته باشيم يا خير. ذهني   گرايي وجه غالب فلسفه مدرن به ويژه تفكر كانتي است و در نتيجه زيبايي شناسي مدرن نيز چون از درون پارادايم كانتي سربرآورده، براساس همين ذهني   گرايي بسط پيدا كرده است، به اين ترتيب كه ما از اول با مسئله تجربه زيبايي شناختي روبه   رو هستيم و اين امر به نوبه خودش مسئله فاعل اين تجربه را مطرح مي   كند و بنابراين ما از اول با پرسش   هايي نظير اين كه سوژه يا فاعل زيبايي را چگونه درك مي   كند، نقش سوژه در اين تجربه زيبايي شناختي چيست؟ تقابل سوژه و ابژه با عين و ذهن در اين ميان چه نقشي ايفا مي   كند؟ و چه مقولات پيشيني يا چه پيش   فرض   هايي در شكل   دهي به تجارب زيبايي شناختي موثر است؟ مواجه هستيم. اينها درواقع همان پرسش   ها و مسائلي اصلي برخاسته از پارادايم كانتي   اند و مي   بينيم كه كانون و محور همه آنها مفهوم سوژه و ديد ذهن   گراست كه به كل مسئله به عنوان يك تجربه ذهني نگاه مي   كند و البته اين نگاه موجد مسائل و تناقضات بسياري است و همان   طور كه تحول فلسفه مابعد كانتي نشان داد، حل و فصل آنها مستلزم درهم   شكستن و خروج از پارادايم كانتي است، اما نكته   اي كه بايد همراه با بحث نظري بدان بپردازيم، ارتباط اين زيبايي شناسي ذهني   گرا و همچنين كل فلسفه كانت با تحولات اجتماعي عصر جديد به ويژه طي قرون 18 و 19 است. اين بحث به ما نشان مي   دهد كه چرا اين تصور ذهني   گرا از تجربه بشري در كل چه تجربه اخلاقي، چه تجربه علمي و معرفتي و چه تجربه زيبايي شناختي حاكم شد و چرا فلسفه كانتي نمود بارز شكل   گيري و تحول تفكر بورژوايي طي همين قرون بوده و بر اساس اين بحث تاريخي است كه مي   توانيم نقاط قوت و ضعف تفسير كانت از زيبايي شناسي را مورد بحث قرار دهيم و دريابيم كه تلاش   هايي كه براي گسست از پارادايم كانتي صورت گرفته است، چه ارتباطي با تحولات اجتماعي و فرهنگي جوامع اروپايي داشته است، يعني درواقع از اين طريق مي   توانيم دريابيم كه چرا پارادايم كانتي مورد سؤال قرار گرفت و براساس كدام تحولات تاريخي و اجتماعي بود كه اشكال و تفاسير جديدي از زيبايي شناسي مطرح شد. اشكالي كه برخي از آنها حتي خود واژه زيبايي شناسي را هم زير سؤال بردند و اصلا با اسم و عنوان ديگري وارد صحنه شدند.
پس باتوجه به صحبت   هايي كه شد در ابتدا بايد به دو نكته بپردازيم؛ نخ ست نقد درون ماند   گار و فلسفي انديشه كانت و دوم تحليل تاريخي فلسفه انتقادي كانت.
در مورد ساختار فلسفي انديشه كانت بايد گفت اين نكته كم و بيش روشن است كه فلسفه انتقادي او در همان سنت ذهني   گراي دكارتي ريشه دارد و همچون ساير عقل   گرايان مدرن مسئله اصلي او نيز توصيف تجربه بشري براساس تقابل بين ذهن و عين است يا به عبارت ديگر تلاش براي دستيابي براي توصيفي عيني از واقعيت و عرصه   هاي مختلف واقعيت به عنوان عرصه   هاي مختلف تجربه سوژه يا ذهن استعلايي. از يك نظر مي   توان گفت فلسفه كانت محل تلاقي دو سنت عقل   گرايي و تجربه   گرايي است، اما هميشه جنبه عقل   گرايي سويه غالب آن بوده است. اصل اساسي در اينجا همان مفهوم تجربه و شكل   گيري تجربه از طريق اعمال مقولات پيشيني توسط ذهن است. اين تلقي از تجربه تا حد زيادي انتزاعي و به يك معني سست و توخالي است. بي   جهت نيست كه بنيامين بر اين نكته مكررا تاكيد كرده است كه در عصر جديد شاهد زوال و فروپاشي تجربه هستيم و از بسياري جهات قابليت تجربه كردن را از دست داده   ايم. اين درواقع برمي   گردد به همان دوگانگي بين سويه تجربي و سويه استعلايي تجربه بشري در فلسفه كانتي و كل انديشه مدرن و كمرنگ يا حتي محو شدن همه جنبه   هاي انضمامي و شخص تجربه بشري در توصيفي كه تفكر ذهن   گراي مدرن از اين تجربه به دست داده است. 
گمان مي   كنم در اينجا بين اين ذهني   گرايي و اومانيسم بايد تمايزي قائل شد.
همين   طور است. اين ذهن   گرايي با آن چيزي كه در كشور ما تحت عنوان اومانيسم يا انسان   گرايي از جوانب گوناگون مورد حمله قرار گرفته است تفاوت دارد. درواقع مسئله اين است كه در تفكر مدرن، واقعيت محصول تلاش   هاي يك ذهن براي معنا بخشيدن به حيات خود و جهان خويش است. بنابراين روشن است كه انسان در كانون و مركز اين تفكر جا دارد و ظاهرا ملاك و معيار همه چيز است حتي عينيت جهان بيرون نهايتا مبتني بر عملكرد ذهن آدمي است كه تحت عناوين مختلف نقش خاستگاه و بنيان را ايفا مي   كند. سوژه استعلايي دازاين - هايدگر، روح مطلق هگل و نظاير اينها، همه مثال   هايي هستند از در كانون قرار گرفتن انسان و ذهنيت بشري به عنوان اصل تعيين   كننده واقعيت. و اين همان نكته   اي است كه در برخورد با اومانيسم به شكل كم و بيش مسخره   اي در ايران برجسته شده است. حقيقت آن است كه ذهني   گرايي مورد نظر ما هيچ ربطي به اومانيسم و انسان   گرايي عصر رنسانس ندارد. تفسير رايج از تاريخ تمدن مغرب زمين گوياي آن است كه به دلايلي نامعلوم، جامعه دين   مدار و خداگراي قرون وسطي ناگهان دچار تحول شد و انسان نقشي محوري يافت و در نتيجه ارزش   ها پوك و توخالي شدند و مردم به سمت نوعي تصور خودخواهانه و انسان   مدار از واقعيت حركت كردند كه نتيجه   اش از دست رفتن معنويت و رواج ماده   پرستي و فسادي بودكه از آن زمان تاكنون بر غرب حاكم بوده است. باز به همان دلايل نامعلوم همين تمدن زوال   يافته ماده   پرست و فارغ از معنويت غرب، بزرگ   ترين دستاوردها را در زمينه علم و تكنولوژي و سامان   دهي اجتماعي جامعه به دست آورد، يعني همان چيزي كه ما به آن توسعه و پيشرفت مي   گوييم و همه كساني كه در اينجا به انسان   گرايي حمله مي   كنند درواقع شيفته و واله همين پيشرفت هستند. آنچه در اينجا به عنوان نقد اومانيسم مطرح شده در واقع كاريكاتوري است از نقد هايدگر از اين مفهوم، اما نقد خود هايدگر نيز دست كم تا آنجا كه به رنسانس مربوط مي   شود، بي   ربط و فاقد بصيرت تاريخي است. هايدگر به عنوان يك متفكر غيرشهري و حتي (به قول گادامر) دهاتي، ابدا نمي   توانست پديده   اي سراپاشهري و مدني مثل رنسانس را درك كند و در نتيجه با آن بيگانه باقي ماند. البته اين امر تنها به هايدگر محدود نمي   شود و كل فرهنگ آلمان با مسئله تمدن گرفتاري داشته و همواره سعي كرده مفهوم يا تفسيري عرفاني و رازآميز و درون   گرا از فرهنگ را در مقابل تمدن قرار دهد؛ مفهومي كه به غايت سنت   گرا و ارتجاعي هم هست و همواره در تقابل با دستاوردهاي دموكراتيك و آزادي   خواهانه مفهوم تمدن، از آن استفاده شده است. در هر حال در اين زمينه نيچه خيلي بابصيرت   تر از هايدگر بود. او با ياكوب بركهارت ارتباط داشت و از طريق او با رنسانس ايتاليا و انسان   گرايي رنسانس آشنا شد. نيچه بودكه دريافت اصلاح ديني يا رفورماسيون براي آلمان فاجعه   اي بوده و با گسترش اين ديد نيچه حتي مي   شود گفت اين مسئله براي كل مدرنيته فاجعه   بار بوده است. اگر مدرنيته از درون رنسانس برمي   خاست و نه از درون اصلاح ديني، وضع بسيار فرق مي   كرد. بيشتر سويه   هاي منفي مدرنيته تا آنجا كه به ذهن   گرايي و خودمداري و انسان   مداري و سلطه بر طبيعت مربوط مي   شود، بيشتر متاثراز رفورماسيون يا اصلاح ديني است تا از اومانيسم و انسان   گرايي رنسانس. البته باز كردن اين مسئله ما را از بحث اصلي خودمان خيلي دور مي   كند، براي مثال انسان   گرايي رنسانس درواقع نوعي گسترش حيطه تجربه بشري بود و نه فقط غيرمعنوي نبود، بلكه بايد آن را يكي از برجسته   ترين دستاوردهاي معنوي فرهنگ بشر دانست. در عصر رنسانس عرصه   هاي گوناگون قابليت   هاي انساني با هم پيوند مي   خورند و امكان رشد و تحول همه   جانبه يا رهايي همه   جانبه براي انسان فراهم مي   آيد كه نمونه   هايش را مي   توان در هيئت كساني چون ميكل آنژ يا داوينچي مشاهده كرد كه هم شاعر و معمار بودند و هم نقاش ومجسمه   ساز و در آن واحد هم با علم سروكار داشتند و هم با دين و هنر. در نتيجه مي   توان گفت رنسانس نوعي گستردگي و غنا براي تجربه بشري به ارمغان آورد. نظريه جوردانو برونو در مورد نامتناهي بودن جهان و وجود جهان   هاي بي   شمار، احتمالا گوياترين تجلي ديد باز وگسترده معنويت رنسانس است.
همان   طور كه گفتم قدري از صحبت اصلي خودمان دور شديم، اما به هر حال خواستم براين نكته تاكيد كنم كه اگر از ذهني   گرايي و سوژه حرف مي   زنيم و سوژه و اينكه انسان در كانون مسائل قرار گرفته، نبايد اين بحث را با نقد رايج از انسان   گرايي خلط كنيم. درواقع بايد گفت اين ذهني   گرايي هم مشخص   تر، انضمامي و محدودتر از اومانيسم است و هم گسترده   تر و كلي   تر، به اين معني كه اولا آنچه ما در بحث خود از ذهني   گرايي مراد مي   كنيم كاملا محدود به تحولاتي است كه بعد از قرن هجدهم رخ داد و بنابراين چند صد سال با اومانيسم عصر رنسانس فاصله دارد (در بحث مربوط به جنبه تاريخي فلسفه كانت اين نكته دقيقا روشن خواهد شد كه چرا اين ذهني   گرايي با تحولات همين دو، سه قرن اخير مرتبط است). از سوي ديگر اين ذهني   گرايي كلي   تر از آن چيزي است كه به عنوان اومانيسم مطرح شده، زيرا به يك معنا مي   توان آن را بنياد كل متافيزيك دانست. به عبارت ديگر همان   طور هم كه نيچه مسئله را به خوبي توضيح داد، اگر متافيزيك يعني قبول اين باور كه واقعيت تجربي، امري موهوم، خيالي و ظاهري است و در پس اين واقعيت ظاهري يا دنياي اعراض، جوهري بسيط، ابدي، مطلق و تغييرناپذير نهفته است و مي   توان تمام جهان را به مفهوم جوهر كثري از جوهرها يا جوهر واحد فروكاست، پس نكته اساسي آن است كه تفسير متافيزيكي از جهان با جوهري ساختن ذهن آغاز شد، يعني اولين بار اين ذهن بودكه به صورت جوهري تفسير شد، اولين بار ذهن يا نفس يا روح و روان بود كه به عنوان يك جوهر ناميرايي تجزيه   ناپذير مطلق عهده   دار ايفاي نقش بنياد جهان گشت يا به گفته نيچه مفهوم جوهر پيامد مفهوم سوژه بود و نه بالعكس و البته كاملا طبيعي است كه نهايتا در فلسفه دكارت رمز غايي كل متافيزيك نهايتا در فلسفه دكارت آشكار شود. در انديشه دكارت حد اعلاي ذهني   گرايي به عنوان وسيله   اي براي دستيابي به عينيت و روش جهت كشف حقيقت مطلق به كار گرفته مي   شود زيرا در فلسفه دكارت، ذهن و ذهنيت بنيان عينيت است. دكارت به دنبال روشي براي دسترسي به معرفت يقيني و اثبات عينيت جهان بيرون يا عينيت واقعيت بود و نهايتا اين عينيت را براساس مي   انديشم، پس هستم براساس خودآگاهي ذهنيت و يقين ذهن به وجود خودش مستقر ساخت، البته انتخاب ذهنيت به منزله بنياد متافيزيكي جهان نه فقط امري دلبخواهي نيست، بلكه گوياي ماهيت حقيقي كل تفكر متافيزيكي از آغاز تا به امروز است، زيرا همه مفاهيم متافيزيكي مثل جوهر، عليت، وحدت و كليت كه بنيان توصيف متافيزيكي از جهان هستند، درواقع چيزي نيستند جز مفاهيمي ساخته و پرداخته ذهن بشر. اينها مفاهيمي و يا مي   شود گفت ابزارهايي هستند كه انسان براي معنادار ساختن جهان، نظم بخشيدن به جهان، عينيت بخشيدن به جهان و كنترل و تسلط بر جهان به كار مي   گيرد، مفاهيمي كه نهايتا در قالب علم و تكنولوژي بعدا به صورت بارز جلوه   گر مي   شوند. اگر در اين مفاهيم دقت كنيم درمي   يابيم كه آنها در آغاز پيدايش تفكر فلسفي جانشين مفاهيم اسطوره   اي و باورها و عقايد اسطوره   اي شدند، ولي همان   طور كه مي   دانيد تفسير اسطوره   اي چيزي نيست به جز ابزاري بشري براي فهم   پذير كردن واقعيت. از آنجا كه اين مفاهيم متافيزيكي كه خود جانشين همين عقايد اسطوره   اي بودند و بعدا هم جاي خود را به مفاهيم انتزاعي   تر علم و تكنولوژي جديد بخشيدند، پس مي   توان گفت همه اينها در نهايت چيزي نيستند جز تلاش   هايي براي فروكاستن و تقليل واقعيت به ذهن بشري. به همين دليل است كه مي   گويم ذهن   گرايي بنياد هر نوع عيني   گرايي و بنياد كل متافيزيك است...
  مي   توان اضافه كرد مهمترين عامل سلطه انسان بر طبيعت هم هست، ولي به نظر مي   رسد اگر اين تفسير از نقش ذهنيت و ذهن   گرايي را بپذيريم، آن وقت بايد همه شاخه   هاي تفكر متافيزيكي را ايده   آليست محسوب كنيم، براساس تعريف رايج ايده   آليسم يعني تفكري كه ذهن را اصل و منشا كل واقعيت عيني تلقي مي   كند.
  اين نكته مهمي است. درواقع آنچه كه درباره فروكاستن واقعيت به ذهن بشري گفتيم بيانگر ساختار اصلي هرگونه ايده   آليسمي است. ما بايد اين نكته را تشخيص دهيم كه ايده   آليسم اساسا به معني اعتقاد به اولويت روح يا ايده يا غيرواقعي و موهوم بودن واقعيت و نظاير اينها نيست، بلكه اصل اساسي ايده   آليسم، تحميل مفاهيم بر مصاديق است، يعني تحميل مفاهيم كلي بر واقعيت   هاي جزئي. مفاهيمي مثل عليت، وحدت، جوهر، روح، عقل، ايده و غيره. در تمامي اين موارد مي   بينيم كه چگونه مفاهيم ناب و مجرد ساخته ذهن بشر بر مصاديق واقعي تحميل مي   شوند يا بر انبوهي از جزئيات و موارد تجربي كه تحت اين مفاهيم و مقولات طبقه   بندي يا دسته   بندي مي   شوند. كل ساختار تفكر ايده   آليستي مبتني بر همين طبقه   بندي است و همين طبقه   بندي است كه تحت عنوان اصل اينهماني بنياد منطق سنتي و مدرن را تشكيل مي   دهد: يعني تعريف هر شيء خاص براساس يك مفهوم انتزاعي و يكسان دانستن اشيايي كه با هم يكسان نيستند، فرضا وقتي مفهوم درخت را براي اشاره به انواع متفاوت يا موارد خاص به كار مي   بريم و نوعي ماهيت تغييرناپذير به همه اين موارد خاص نسبت مي   دهيم، اين يعني اينهماني، يعني درخت درخت است. بدين سان نمونه خاص تجربي را تحت مفهوم عام انتزاعي قرار دهيم. جمله اين درخت، درخت است، هر دوي اين موارد را دربردارد. درخت اولي همان مورد خاص تجربي است و درخت دومي، مفهوم عام درخت، به عبارت ديگر اين ، همان است. ايده   آليسم مبتني بر نفي عدم اينهماني است، به همين علت هم هست كه مي   شود گفت ماترياليسم به شكل رايج و متعارف آن درواقع انتزاعي   ترين شكل ايده   آليسم است، يعني عقيده و نگرشي كه مي   گويد همه چيز ماده است يا همه چيز از ماده ساخته شده به بدترين شكلي همه جهان را به يك مفهوم كاملا انتزاعي و بي   تعين تقليل مي   دهد. ماده مفهومي كلي، نامحسوس و كاملا غيرتجربي است و كاملا بدون تعين و فاقد وجوه مشخص و ملموسي كه از دل تجربه بيرون آيد، يك مفهوم ناب ساخته ذهن بشر. در جهان واقعي، ما نه با چيزي به نام ماده بلكه با اشيا و افراد خاص سروكار داريم. مفهوم ماده ساخته ذهن بشر است و اين نوع ماترياليسم نيز انتزاعي   ترين شكل ايده   آليسم است، چون دقيقا همه اشيا و موارد خاص و غير اينهماني را تحت يك مفهوم ناب مي   گنجاند. 
ولي به اين ترتيب همه مفاهيم و اصولا كليت زير سؤال رفته و نفي مي   شود، بنابراين ديگر نمي   توان از خيلي امور حرف زد، مثلا از جامعه يا مكاتب ادبي (چون هرچه هست سبك فردي است) يا حتي همين هنر و مبحث زيبايي شناسي، بنابراين تكليف چيست؟
بحث ما در مورد اشيا و مصاديق ملموس تجربه بشري بود، اما در مورد مثلا مكاتب ادبي حرف شما به يك معنا درست است، زيرا اين ساختار ايده   آليستي كه چيزهاي غيريكسان را يكسان مي   كند و تحت يك مقوله انتزاعي درمي   آورد، در خيلي از حيطه   ها نمود پيدا مي   كند. از جمله در تاريخ فلسفه يا نقد ادبي. در همه اين موارد شما نمونه   هاي نايكسان از ديدگاه   هاي نظري را تحت يك مقوله عام به نام مثلا رئاليسم طبقه   بندي كنيد. درواقع هرجا كه تلاشي براي نظم بخشيدن صورت مي   گيرد، با چنين وضعي روبه   رو هستيم و همه اينها هم برمي   گردند به همان تلاش ذهن بشري براي اينكه همه چيز را به خودش تقليل دهد، يعني همه جهان را از درون خودش بيرون بكشد كه اين هم خود نوعي واكنش نسبت به امر ناشناخته و ترسناك است، نوعي واكنش نسبت به جهان بيروني كه مي   تواند تهديدي براي زندگي و بقاي ما باشد، تلاش آدمي براي صيانت نفس است براي غلبه و تسلط بر جهان. اگر همه جهان ساخته ذهن آدمي باشد و يا از طريق مقولاتي كه از درون ذهن بيرون مي   آيد، طبقه   بندي و دسته   بندي و منظم شود و از طريق كشف قوانينش مطيع و رام شود، آن   گاه جهان مطيع و رام شده تحت اختيار بشر و ضامن بقاي او خواهد بود و اين ظاهرا به معناي پايان ترس است.
به بحث اصلي خودمان برگرديم. ما بحث را شروع كرديم با اينكه زيبايي شناسي كانت پارادايم اصلي تحول زيبايي شناسي است و حالا براي مشخص ساختن حدود و ثغور اين پارادايم بايد به ساختار نظري و همچنين زمينه تاريخي فلسفه كانت بپردازيم. پس بحث را با بررسي نظري انديشه كانت پي مي   گيريم و در ابتدا هم بايد به اين نكته اشاره كنم كه در اين بحث درواقع به خطوط كلي انديشه كانت اشاراتي مي   كنيم، آن هم حتي   المقدور به شكل ساده شده و موجز، بنابراين به هيچ وجه وارد جزئيات و پيچ و خم   هاي مباحث و براهين فلسفه انتقادي نمي   شويم.
درواقع انگيزه   هاي اصلي فلسفه كانت را مي   شود در دو مورد خلاصه كرد. 1 كشف معنا و خاستگاه بنيادين تجربه بشري. 2 - انتخاب سوژه به عنوان اين خاستگاه. انگيزه نخست درواقع بيانگر پيوند فلسفه كانت با انديشه دكارت و فلسفه ايده   آليستي و كل سنت تفكر متافيزيكي، يعني استنتاج جهان از يك خاستگاه يا مبدا واحد در قالب يك سيستم فراگير و منسجم. مي   شود گفت نخستين مورد تحقق اين تلاش فلسفي به يونان باستان برمي   گردد و طالس كه گفت همه چيز از آب به وجود آمده است. از آن موقع به بعد تفكر متافيزيكي همواره در جست   وجوي امر نخستين مبدا يا خاستگاه اوليه بوده است، تا بتواند از آن به عنوان نقطه شروع يك سيستم استفاده كند و به نوعي كل جهان را از آن استنتاج كند. اين امر نخستين يا مبدا را گاهي آب دانسته   اند و گاهي آتش يا خاك و يا تركيبي از اينها. بعضي ديگر مبدا را عشق و نفرت گرفته   اند، بعضي مثل دموكريت اتم. در هر حال از جوهر ارسطويي و مثل افلاطوني گرفته تا داده حسي و فاكت، راسل و اير همه نام   هاي ديگري براي همان مبدا هستند. هگل تنها كسي بود كه تشخيص داد فلسفه به واقع با نفي و انكار چنين امر نخستيني آغاز مي   شود. اما در مورد كانت اين مبدا جنبه معرفت   شناختي داشت و همين امر هم تشابه كانت با دكارت را برجسته مي   كند، چون از ديد هر دو نفر آن   ها مسئله اصلي كشف روشي براي دستيابي به يقين يا حقيقت يقيني بود. يا به عبارت ديگر پيدا كردن توجيهي براي معرفت عيني، چه در عرصه تجربه روزمره چه در حيطه علم. مسئله اصلي كانت درواقع توجيه علم به ويژه فيزيك نيوتني به منزله معرفت عيني بود، يعني به دست دادن يك توجيه فلسفي يا مستقر كردن فيزيك نيوتني بر بنايي فلسفي كه عينيت اين علم و هماهنگي آن با تجربه عادي ادراكي و حسي انسان را اثبات كند. اين چكيده   اي بود از انگيزه اول.
انگيزه دوم كه ما قبلا تحت عنوان ذهني   گرايي به آن اشاره كرده بوديم، انتخاب سوژه به عنوان مبدأ يا خاستگاه است. انتخاب سوژه به عنوان امر نخستين يا مبدأ به يك معنا يگانگي كل فلسفه متافيزيكي را آشكار مي   كند، يعني نشان مي   دهد كه متافيزيك چيزي نيست جز تلاش براي فروكاستن جهان به ذهن و مفاهيم ذهني و البته اين تلاش هم بازتاب نظري تلاش براي تسلط بر طبيعت و كل جهان است. در هر حال نكته اصلي آن است كه جهان واقعي و عيني به نظم درآورده شده و قواعد و قوانينش كشف شود و در قالب يك سيستم عقلاني توجيه گردد.در فلسفه كانت اين امر به ياري مقولات پيشيني و اعمال آن   ها بر داده   هاي حسي تحقق مي   يابد.
 
 
 
 
 
     
 
اين واقعيت كه فهرست اين مقولات پيشيني كانت دقيقا برابر با فهرست مقولات دوازده   تايي ارسطويي است، به خودي خود نشانه ديگري بر يگانگي متافيزيك است. خود اين مفاهيم متافيزيكي نيز جانشين باورهاي اسطوره   اي بودند. پابه   پاي عقلاني   تر شدن تجربه بشري باورهاي اسطوره   اي جاي خودشان را به مفاهيم متافيزيكي بخشيدند و بعد در عصر جديد مفاهيم علم و تكنولوژي مدرن جانشين اين مفاهيم فلسفي شدند و همين نكته نيز فرق فلسفه مدرن با متافيزيك سنتي را نشان مي   دهد و درواقع آشكار مي   كند كه چرا ساختار تفكر ايد   ه آليستي يعني همان اصل اولويت سوژه در عصر جديد آشكار شد.
شكاكيت عهد باستان اساسا متوجه ذهن بود، به اعتقاد شكاكان آن عصر ذهن بشر ياراي آن را نداشت تا به حقيقت و واقعيت دست پيدا كند. در عصر جديد درست برعكس تمام يقين متوجه ذهن است و چنين گفته مي   شود كه خود واقعيت دور از دسترس ما يا مبهم است و يا به هر حال خصلت نسبي دارد. اين تفاوت هم تا حدي بازمي   گردد به مسئله قدرت علم و تكنولوژي در عصر جديد و بسط تسلط انسان بر طبيعت. درواقع باورهاي اسطوره   اي و مفاهيم فلسفي اگرچه به جهان نظم مي   بخشيدند و آن را معنادار مي   كردند، ولي نهايتا قدرت آن را نداشتند تا بتوانند به طور كامل واقعيت را تحت سيطره خودشان بگيرند. عناصري از مقاومت واقعيت در برابر ذهن در اين باورها و در اين مفاهيم باقي مي   ماند و به نوعي در شكل حيرت و خوف تجلي مي   يافت. در عصر جديد بود كه زير حملات فلاسفه روشنگري حس خوف و حيرت زدوده شد و يا به قول وبر از جهان افسون   زدايي شد و جهان به ماده خامي بدل شد تا انسان هركاري بخواهد با آن بكند؛ موضوعي براي تحقيق علمي و دستكاري تكنولوژيك.
باتوجه به سلطه علم و تكنولوژي، فلسفه دوره مدرن با مسئله بنياد و خاستگاه متافيزيكي جهان چگونه برخورد مي   كند؟
همان   طور كه گفتم تفاوت اصلي برمي   گردد به قدرت علم و تكنولوژي در افسون   زدايي از جهان. بنابراين پرسش اصلي به معرفت برمي   گردد. حال آن چيزي كه براي انسان مسئله است، قدرت خود علم و تكنولوژي است و همين امر است كه بايد توضيح داده شود. در همين جا هم هست كه ما با تلاش كانت براي توجيه فيزيك نيوتني روبه   رو مي   شويم.
ظاهرا كانت معرفت و علم را يكي مي   گيرد...
دقيقا، براي كانت معرفت عيني، مشكل اساسي   اش همان علم است كه آن هم در فيزيك نيوتني تجسم پيدا مي   كند. قدرت   يابي علم و تكنولوژي تفاوت جالبي را بين دكارت و كانت براي ما آشكار مي   كند. در فلسفه دكارت، تلاشي براي اثبات جهان عيني و عيني بودن معرفت ما از اين جهان نهايتا بر مي   انديشم استوار مي   شود و بر يقيني كه ذهن به وجود خودش دارد، يعني بر ذهني   گرايي ناب. منتها دكارت براي اين كه از درون اين يقين ذهن به وجود خودش جهان عيني را استنتاج كند، به ناچار موضوع اراده الهي را وسيله قرار مي   دهد و درواقع براي تأييد اين كه چرا تصورات ما با واقعيت منطبق هستند. به ناگزير پاسخ دهد كه خداوند نمي   خواهد ما را فريب دهد و چون خداي راستگو و صادقي وجود دارد، ما مي   توانيم به تصورات خود اعتماد كنيم. در نتيجه دخالت خداوند شرط اساسي اثبات وجود جهان عيني است. اما در انديشه كانت به چنين راه حلي نياز نيست. كانت و افراد هم   عصر او ديگر علاقه و نيازي ندارند تا به نيرويي فوق طبيعي متوسل شوند تا عينيت جهان بيرون را تضمين كنند. درواقع مي   شود گفت كه در عصر كانت فيزيك نيوتني به دليل اعتبار، حيثيت و قدرتش به ويژه قدرت مفهومي   اش در به دست دادن يك تصوير كلي از همه جهان و كشف قواعد حاكم بر همه حركات، از ستارگان گرفته تا زمين و ارائه يك كيهان   شناسي علمي و جامعه، هرگونه شك و ترديد نسبت به جهان بيرون را از ميان برده است. به عبارتي مي   شود گفت مشروعيت و قدرت و جذبه نيوتن، جانشين قدرت و جذبه خدا شده است؛ يعني براي كانت و لاك و كل عصر روشنگري فيزيك نيوتن جايگزين دخالت الهي شده است و مشروعيت نيوتن جانشين مشروعيت عقايد ديني. ولي اين جابه   جايي فقط يك مورد از پيچيدگي   ها، ابهامات و تناقضات كل پروژه ايده   آليستي فرو كاستن جهان به سوژه است و اگر كل اين پروژه يا تاريخ فلسفه متافيزيكي را به قول آدورنو تاريخ فرمانروايي سوژه تلقي كنيم بايد گفت اين فرمانروايي با طغيان   ها و قيام   ها و انقلاب   هاي پي در پي همراه بوده و هست كه به طرق مختلف در تاريخ تفكر نمود پيدا كرده است. همان   طور كه پيش   تر گفتم تا آن   جا كه به فلسفه كانت مربوط مي   شود اين تناقضات را ما مي   توانيم به دو گروه اصلي تقسيم كنيم؛ 1 تناقض بين ذهن و عين 2 - تناقض بين ذهن و ذهن و ذهن و اذهان يا درواقع همان مسئله بين   الاذهان كه به اين دو مورد مي   پردازيم. در مورد تناقض بين ذهن و عين مي   شود گفت كه در فلسفه كانت ما با غلبه سويه ذهني به سويه عيني مواجه هستيم، يعني همان توجيه استعلايي تجربه و معرفت بشري يا كشف بنيادهاي استعلايي معرفت عيني از جهان واقعي خارج. اما غلبه سويه ذهني را به طرق مختلف مي   شود بيان كرد. مي   شود گفت غلبه اينهماني بر عدم اينهماني يا غلبه وحدت بر كثرت، يا غلبه سويه عقل   گراي فلسفه كانت بر سويه تجربه   گراي آن. ولي به هر حال در همه اين موارد حاصل كار از دست رفتن سويه انضمامي، ملموس و جسماني اشيا و اموري است كه تجربه بشري را مشكل مي   بخشند و اين   ها همان نكاتي هستند كه به طور سنتي در متافيزيك ناديده گرفته شده   اند، آن هم به اين دليل كه آن   ها غيرذاتي، ظاهري و يا اصلا موهومي هستند و به عالم كثرت جهان مادي و جسماني تعلق   دارند، آن   ها نه ابدي هستند و نه تغييرناپذير و در نتيجه ارزش شناخت فلسفي و نظري را ندارند و امثال اين   ها. حالا مسئله اينجاست كه كانت با غيبت سويه عيني يا از دست رفتن سويه عيني و غلبه ذهن   گرايي چه مي   كند؟ اين تناقض در فلسفه كانت به مدد شيء في نفسه در واقع رفع مي   شود و يا ظاهرا حل و فصل مي   شود. براي توضيح اين مفهوم در ابتدا بايد قدري به ساختار آينه   اي تفكر ايده   آليستي بپردازيم. گفتم كه ايده   آليسم تلاشي است براي استنتاج كل جهان از سوژه به منزله خاستگاه يا مبدا و اين تلاش خواه   ناخواه نوعي حالت دوگانه ايجاد مي   كند. از يك سو فلسفه   اي كه كارش را با ذهن شروع مي   كند به چيزي جز ذهن دست نخواهد يافت كه البته هدف اوليه و اصلي اين فلسفه نيز همين است، يعني تسلط انسان بر جهان از طريق استنتاج كل جهان از درون سوژه و درواقع تحويل كل جهان به ذهن بشري. منتها اين تلاشي براي به نظم درآوردن جهان و تحت سيطره گ و...